ای عشق بهانه کم کن
شعله ات رو چون همیشه پر شرر کن
عاشقی کن باز درها بشکن
حسرت امروز ما را مستجب کن...
تو قصه ی تلخ رفتنی
و من تراژدی درد و ماندن
ریشه کرده ام در خاطرات
برگ داد تمام رویاها
هر لحظه، هر بهار، تو سبز شدی
من زرد ...
بدرود...
ای شب هنگام تلخ تر از من
بگذار شب آرام تورا از من برباید
و من درد را چون پتو بر تنم بکشم
تا یادم نرود با روشنی صبح
هوای حوا عقل از دل جان کسان دگر می برد
و شب ها نیم تاریک وجود من است!
رفتن تو پایان دو بیتی هایم بود
شروع شعر های تازه ی هجو
جا مانده از فصلی سرد
درمانده از تبی سخت...
عاقبت دیدی که کافر شد مسلمان در خطا
لبخند قطام وار تو فرق علی ها را شکافت...
برای قاتل جانم تفنک بیاورید
از ترس عشق به زندان پناه بیاورید
اون جان می خواهد با عشق دشمن است
از اردوگاه آشویتس من برایش خبری بیاورید
دلبر جان
دیدی که این دل دل بشو نیست
بازار مکاره است
باید توی همون بازار سیاه
بفروشیش دو زار
دلی که نمیلرزه دل نیست که
سنگ شده...
نه راه مستقیم بلده نه راه کج
دلبر جان
خودت بهتر میدونی از یه جایی به بعد
شبیه یه تیکه سنگ میشی که
انداختنش ته آب استخر
نه خودش تکونی می خوره از سنگینی
نه دست کسی بهش میرسه
دلبر جان...
از بازار رد شدی بفروشش
دلی که نمیلرزه دل نیست...
مگر عشق
چیزی جز این است که مرا در آغوش بگیری
بیرون برویم
قدمی بزنیم
چایی بنوشیم
و از چیزیی دوتایی حض ببریم
این همان ما شدن است
مرا در آغوش بگیر
عطر تنت رویای بودنت را
جاری می کند....
مادرانه
قد کشیدم
نگاهم به تو بود،
توانم تویی،آنم،آبم،نانم تویی
انگار هرچه بیشتر در میان این ادم ها می گردم
بیشتر میفهمم
که تمام تویی پناهم تویی...
از یه جایی به بعد
هیچ چیزی حالتو خوب نمیکنه، هرکسی میاد میخواد حال خودشو خوب کنه...
میان امتحانت میکنن اگر حالشون بهتر نشد میرن...یه سری هم زخمی میکنن و میرن و بازیگر های خوبی هستن،
من هیچ وقت خوب بودن خودمو تایید نمیکنم...یادتون باشه اگر خودتون خوب بودن خودتونوتایید میکنید معنیش این نیست که شماحتما خوب هستید...
اگر یه کاری از نظر شماخوبه نظر بقیه لزوما با شما یکسان نیست،خلاصه هرچیزی که تو تاییدش میکنه بقیه میتونن ردش کنن...
پس معیار سنجش ما نباید ترازوی نگاه و شخصی ما باشه که اگر باشه معنیش خودخواهی و خود پسندی بیش نیست!
زندگی ادامه داره و بدبخت انسان هایی که گمگشته بین ادم ها میگردن میگردن و هر روز سرگشته تر میشن، باید یه راهی پیدا کرد اما نباید خودتو گول بزنی،
میدونید... بهتر از من، که ما خالق افکار و بعد رفتار هستیم،پس چطوری رفتار ما بسته به حال ما و منافع ما دگر گون میشه...خودتو تایید نکن هی...همه خطا دارن!
قالبا یه کارکتر ساختگی از خودمون داریم که به همه نشون میدیم تا وقتی نزدیکتر شدیم کم کم واقعیت ها دیده میشن...زندگی به اون آدم هایی که کاراکتر و شخصیت غیر واقعی دارن خیلی سخت میگذره و ناگواراه...
سعی کنیم و سعی کنم همینی که هستمو قبول کنم و نمایشش بدم مگه منِ خودت مشکلی داره که نمیتونی نشونش بدی هان؟ خوب اگر ایراد داره باید عوضش کنی!
ادامه دارد....
#احمدحیدری
گفت دوسم نداره،گفت برای تو راحته گذشتن در صورتی که داشتم توچشماش نگاه می کردم و مثل یه زندانی محکوم به اعدام التماسشو می کردم کسی که می دونه دیگه براش فردایی وجود نداره
تورو خدا التماس می کنم به من یه فرصت بدین تمام تلاشمو می کنم رضایت میگیرم فقط چند روز این حق من نیست من جوونم
اما وقتی بیاد جلوم بشینه چجوری بهش ثابت کنم که دوسش دارم؟
چی بگم باور کنه
میگم تو بگو توبگو چکار کنم تو خیابون جار بزنم؟ شعر بگم؟ شعر بخونم؟ چکار کنم؟
داری منو قصاص می کنی
من مجرمم توقاضی تو شاکی تو شاهد
این محکمه همش تویی...
دلم میخواد قبل ازچوبه دار تو چمات نگاه کنم
یه اسلحه تو دستم باشه
بزارم رو شقیقه ام
بگم...
دوست دارم...و این تاوان عشقه
بنگ...بنگ
https://t.me/shereetoo
دیگری سر بر بازوی تو
و خیالی کهنه
سر برسینه ی من
کاکتوس ها را بغل می گیرم
و برایشان از تفاوت آغوش با آغوش می گویم.
_مهدیه لطیفی(هزارسال سی سالگی)
هرکه آمد به طمع دست به احساسم زد
خاطرت ویـــران شـد و زخم به دامــانم زد
چشم بر من مبند
مهربانا چشم بر من مبند
من که هی مات توام با من بخند
دل بدست آوردی و پس می زنی
بی سبب یاد مرا خط میزنی
از تمام عشق به تو و طعنه ها
هیچ نسیب من و شده و وعده ها
نازنینا چشم بر من مبند
بی دلیل آزرده ای با من بخند
بی تو من چیزی ندارم سرد سرد
می شوم عاشق بمانی گرم گرم
چیزی بکو...
ای خالق اشعار من
چیزی بگو حرفی بزن
من مه گرفته، ابریم
چیزی بگو حرفی بزن
غم در دلم روان شده
تنهایی بی امان شده
چیزی بگو حرفی بزن
من چون خزان گس و سرد
همچو غریبی در کویر
از نفس افتاده ترین
منتظر یه کلمه ام
چیزی بگو حرفی بزن
با من بگو آیین من
همواره درکت می کنم
چیزی بگو حرفی بزن...
از توفه ی انفاس و جودت نظری کن
من مات توام از بی خبران خبری کن
سبزی زده دنیا را بهار است امروز
از تو خبری نیست از نو خبری کن
تمام این خاطراتت دود می شد
به پیش هرکسی رفتی نشستی
بد عشقی رو گفتی که نابود می شد
_گاهی هیچ چیز بهم نمی چسبید. هیچ چیز خوشحالم نمی کرد.
اولین باری که رفتیم بیرون حرفهات خوشحالم نمی کرد. داشتی لازانیا می خوردی. خاطره تعریف می کردی و من از نمی دانم چی کلافه بودم. سیگار می کشیدم و می خواستم زودتر برویم. توی راه برگشت گفتی برویم شیان. اگر اولین بار نبود که با هم بیرون رفته بودیم امکان نداشت قبول کنم. چیزی درونم کرخت و مچاله شده بود.
بالا که رسیدیم گفتی بیا عکس بگیریم. آن موقع هنوز سلفی مد نبود. اصلا موبایلی که دو تا دوربین داشته باشه نبود. یکدفعه چسبیدی به من و دوربینت را برعکس گرفتی. نمی دانم چی شد اما توی دلم نگفتم چه دختر جلفی یا چرا انقدر زود صمیمی شد. بوی عطرت بیشتر شده بود و نرمی بازوت که از زیر پالتو هم حسش می کردم. عکس گرفتیم. می خندیدی. عجب دختر شادی.
چرا اینقدر می خندد؟
چرا اینقدر زیبا می خندد؟
توی عکس های بعدی انگار بغلت کرده بودم. سوار ماشین شدیم و برگشتیم. انگار یکی با اتو دلم را صاف کرده بود...
حیف که نمی دانستم چقدر این صمیمیت تو بی دلیل است و مخصوص من نیست. یک اتفاق عمومی است و من به شدت تو را انحصاری می خواستم. یک چیزی که دیوانه وار مال خودم باشد و تو از آن دخترهایی نبودی نه زیبایی ات را دریغ کنی.
حالا تباهِ که کردی خنده هایت را؟ و چه کسی مثل من از نرمی بازویت که به بازویم فشرده می شد کیفور می شود؟
👤حسین رحمتی زاده
📚دفترچه پیدا شده حوالی خیابان انقلاب
تو ندانی
تو ندانی چه گذشت همه شب بر بالین
همه اشکم همه اشک در غم تنهایی
تو به شادی وبخواب من بیزار به راه
نه دلم تاب تورا نه دلم صبر و قرار
همه شب اشک شوم بر سر تنهایی
در چنین سوز دلی چه بگم رسوایی
من به زندان بلا تو با آن همه جفا
همه شب بر بالین خاطرت زنده شود
همه ام سوز شود برود صبر وقرار
خسته ام از گریستن و هنوز از آفتاب نشانی نیست
دیگر نمی دانم که نفرینت کنم یا دعا
می ترسم که جستجویت کنم و می ترسم آنجا بیابمت که
همه می گویند رفته ای.
گاه می خواهم دست از پیکار بردارم و میخ هایی که رنجم می دهند بیرون بکشم
اما چشمانم می میرند اگر به چشم های تو نگاه نکنند
و عشقم باز می گردد تا سحرگاهان به انتظارت بنشیند.
و تو به تنهایی بر آن شدی که برای خویش فرجی بیابی
کبوتر سیاه، کبوتر سیاه هر جا که هستی بیش از این شرفم را به بازی مگیر
دختر بزم نشین نوازش هایت باید تنها از آن من باشد
دیوانه وار دوستت دارم اما نزد من بازنگرد، کبوتر سیاه
که تو میله های قفس رنج من هستی.
می خواهم آزاد باشم و زندگی ام را با آن سر کنم که خود گزیده ام
خداوندا به من قدرت بده چرا که تا او را بیابم خواهم مرد.
_شعر فولکلور مکزیک
ما پیر می شویم،
اگر مویی باشد سفید و اگر تنی باشد فرتوت.
کنار من زنی نشته
مشغول به بافتن بافتنی نزدیک ترین غریبه به من
و کنار تو مردی نشسته
در حال پر کردن روز مرگی های خود نزدیکترین غریبه به تو
و بی شک هر دو دلتنگ سال هایی خواهیم بود که در کنار هم بودیم،
و حسرت خواهیم خورد بابت سال هایی که کنار هم نیستیم...
و این انتخاب تو بود.
