تمام این خاطراتت دود می شد
به پیش هرکسی رفتی نشستی
بد عشقی رو گفتی که نابود می شد
_گاهی هیچ چیز بهم نمی چسبید. هیچ چیز خوشحالم نمی کرد.
اولین باری که رفتیم بیرون حرفهات خوشحالم نمی کرد. داشتی لازانیا می خوردی. خاطره تعریف می کردی و من از نمی دانم چی کلافه بودم. سیگار می کشیدم و می خواستم زودتر برویم. توی راه برگشت گفتی برویم شیان. اگر اولین بار نبود که با هم بیرون رفته بودیم امکان نداشت قبول کنم. چیزی درونم کرخت و مچاله شده بود.
بالا که رسیدیم گفتی بیا عکس بگیریم. آن موقع هنوز سلفی مد نبود. اصلا موبایلی که دو تا دوربین داشته باشه نبود. یکدفعه چسبیدی به من و دوربینت را برعکس گرفتی. نمی دانم چی شد اما توی دلم نگفتم چه دختر جلفی یا چرا انقدر زود صمیمی شد. بوی عطرت بیشتر شده بود و نرمی بازوت که از زیر پالتو هم حسش می کردم. عکس گرفتیم. می خندیدی. عجب دختر شادی.
چرا اینقدر می خندد؟
چرا اینقدر زیبا می خندد؟
توی عکس های بعدی انگار بغلت کرده بودم. سوار ماشین شدیم و برگشتیم. انگار یکی با اتو دلم را صاف کرده بود...
حیف که نمی دانستم چقدر این صمیمیت تو بی دلیل است و مخصوص من نیست. یک اتفاق عمومی است و من به شدت تو را انحصاری می خواستم. یک چیزی که دیوانه وار مال خودم باشد و تو از آن دخترهایی نبودی نه زیبایی ات را دریغ کنی.
حالا تباهِ که کردی خنده هایت را؟ و چه کسی مثل من از نرمی بازویت که به بازویم فشرده می شد کیفور می شود؟
👤حسین رحمتی زاده
📚دفترچه پیدا شده حوالی خیابان انقلاب
تو ندانی
تو ندانی چه گذشت همه شب بر بالین
همه اشکم همه اشک در غم تنهایی
تو به شادی وبخواب من بیزار به راه
نه دلم تاب تورا نه دلم صبر و قرار
همه شب اشک شوم بر سر تنهایی
در چنین سوز دلی چه بگم رسوایی
من به زندان بلا تو با آن همه جفا
همه شب بر بالین خاطرت زنده شود
همه ام سوز شود برود صبر وقرار