_دیدی شکست!

      غرور مردی که زمین تاب قدم هایش را نداشت.

 

       _دنیای افسار گسیخته ای داریم

      هر کجامی خواهد می رود

      و ما هم به دنبالش...

 

     _چه فایده ی دارد کمی بیشتر ماندن؟!

     آینده که تغییری نمی کند...

 

پ.ن : دنیای من شده مثلث برمودا

دلم لرزید...

دلم از همان لحظه ی اول که انگار کمی بزرگتر شدی،لرزید!

همان موقع که حرف زندگی به میان امد...

زمانی که تصمیم گرفتن را به تنهایی یاد گرفتیم،

نیازی نبود خبر از روزگارت برای من بیاوری...

من ایینه وار تو را می پاییدم،

چطور بدون دست می توان ماشه را چکاند!؟

دست هایی که در دست من جا مانده است...