دلم لرزید...
دلم از همان لحظه ی اول که انگار کمی بزرگتر شدی،لرزید!
همان موقع که حرف زندگی به میان امد...
زمانی که تصمیم گرفتن را به تنهایی یاد گرفتیم،
نیازی نبود خبر از روزگارت برای من بیاوری...
من ایینه وار تو را می پاییدم،
چطور بدون دست می توان ماشه را چکاند!؟
دست هایی که در دست من جا مانده است...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت توسط احمد حیدری
|