همیشه می ترسید
   از بودنو نبودنت،هستی زود بری،نیستی دیر بیای
   وای که چقدر این ترس ریشه اش را می خشکاند
   همیشه می ترسید
   که نکند معنی یکی از این سکوت ها پایان باشد
   نکند که دگر حرفی برایش نداشته باشی
   همیشه می ترسید
   نکند که در جیب احساساتت خرده سکه ی هم برایش نمانده باشد
   نکند اگر فردا شد شکلات خنده ات را هدیه اش نکنی
   همیشه می ترسید
   از غم نگاهی که از عمق اسمان وسیعتر بود ژرف تر
   که نکند در امتداد این نگاه نقطه ی باشد تک و تنها
   همیشه می ترسید
   از همه چیز می ترسد ...