تو قصه ی تلخ رفتنی

و من تراژدی درد و ماندن

ریشه کرده ام در خاطرات

برگ داد تمام رویاها

هر لحظه، هر بهار، تو سبز شدی

من زرد ...

 

بدرود...

ای شب هنگام تلخ تر از من

بگذار شب آرام تورا از من برباید

و من درد را چون پتو بر تنم بکشم

تا یادم نرود با روشنی صبح

هوای حوا عقل از دل جان کسان دگر می برد

و شب ها نیم تاریک وجود من است!