خسته ام از گریستن و هنوز از آفتاب نشانی نیست
دیگر نمی دانم که نفرینت کنم یا دعا
می ترسم که جستجویت کنم و می ترسم آنجا بیابمت که
همه می گویند رفته ای.
گاه می خواهم دست از پیکار بردارم و میخ هایی که رنجم می دهند بیرون بکشم
اما چشمانم می میرند اگر به چشم های تو نگاه نکنند
و عشقم باز می گردد تا سحرگاهان به انتظارت بنشیند.
و تو به تنهایی بر آن شدی که برای خویش فرجی بیابی
کبوتر سیاه، کبوتر سیاه هر جا که هستی بیش از این شرفم را به بازی مگیر
دختر بزم نشین نوازش هایت باید تنها از آن من باشد
دیوانه وار دوستت دارم اما نزد من بازنگرد، کبوتر سیاه
که تو میله های قفس رنج من هستی.
می خواهم آزاد باشم و زندگی ام را با آن سر کنم که خود گزیده ام
خداوندا به من قدرت بده چرا که تا او را بیابم خواهم مرد.
_شعر فولکلور مکزیک
