کبوتر سیاه
خسته ام از گریستن و هنوز از آفتاب نشانی نیست
دیگر نمی دانم که نفرینت کنم یا دعا

می ترسم که جستجویت کنم و می ترسم آنجا بیابمت که

همه می گویند رفته ای.

گاه می خواهم دست از پیکار بردارم و میخ هایی که رنجم می دهند بیرون بکشم
اما چشمانم می میرند اگر به چشم های تو نگاه نکنند
و عشقم باز می گردد تا سحرگاهان به انتظارت بنشیند.

و تو به تنهایی بر آن شدی که برای خویش فرجی بیابی
کبوتر سیاه، کبوتر سیاه هر جا که هستی بیش از این شرفم را به بازی مگیر
دختر بزم نشین نوازش هایت باید تنها از آن من باشد
دیوانه وار دوستت دارم اما نزد من بازنگرد، کبوتر سیاه
که تو میله های قفس رنج من هستی.

می خواهم آزاد باشم و زندگی ام را با آن سر کنم که خود گزیده ام
خداوندا به من قدرت بده چرا که تا او را بیابم خواهم مرد.

_شعر فولکلور مکزیک

دائما یکسان نباشد

حال دوران غم مخور....

سال ها خواهد گذشت ...

ما پیر می شویم،

اگر مویی باشد سفید و اگر تنی باشد فرتوت.

کنار من زنی نشته

مشغول به بافتن بافتنی نزدیک ترین غریبه به من

و کنار تو مردی نشسته

در حال پر کردن روز مرگی های خود نزدیکترین غریبه به  تو

و بی شک هر دو دلتنگ سال هایی خواهیم بود که در کنار هم بودیم،

و حسرت خواهیم خورد بابت سال هایی که کنار هم نیستیم...

و این انتخاب تو بود.

یه جوری،بود
اره یه جوری بود ،همین بار اخری که زل زده بود توچشم های من وحرف می زد و نمی شنید یه جوری بود...
قسم نمیخورد،اما انکار هم نمیکرد...دلم می گفت بیشتر از اینکه ناراحت این باشه که داره منو ترک میکنه ناراحت این بود که چطور تونسته تا دقیقه نود بمن نگه و به یه کسه دیگه هم فکر کنه،

ناراحت بود،می خوندم از چشماش...شده بود ابر بهار قلپ قلپ....

دستشو کشید از تو دستم و آروم ولش کردم،یه بندی بود که هنوز این رابطه رو متصل نگه میداشت.
می گفت دستمو که میگیری حرف میزنی آروم میشم!
ولی این بار؛
دستشو کشید...
و من توی تاریکی گم شدم.

  زیبای من
  چندیس درونم بارانست و هوای دل ابریست
  شوق های درونم خاک شدند و روبم به راه نیست

  یادم می آید،یادم می‌آید...
  روزی که آمدی نویدی از پرواز آوردی
  ولی حالا...
  من درون قفس احساس تو پر بسته ام
  نه رهایم می کنی و نه نان می دهی،
  آخر به کدامین گناه من در این فصل سردو گرم می شوم؟
  یا گرمم کن و یا رهایم کن تا یخ بزنم
  من بی رمق تر از آنم که آبدیده ی عشق تو شوم
  من بی رمق تر از آنم که در تلاطم دریای درونت به سخره های احساس کوبیده شوم...
  نجاتم بده!