چیزی بکو...

ای خالق اشعار من
چیزی بگو حرفی بزن
من مه گرفته، ابریم
چیزی بگو حرفی بزن
غم در دلم روان شده
تنهایی بی امان شده
چیزی بگو حرفی بزن
من چون خزان گس و سرد
همچو غریبی در کویر
از نفس افتاده ترین
منتظر یه کلمه ام
چیزی بگو حرفی بزن
با من بگو آیین من
همواره درکت می کنم
چیزی بگو حرفی بزن...

از توفه ی انفاس و جودت نظری کن
من مات توام از بی خبران خبری کن
سبزی زده دنیا را بهار است امروز
از تو خبری نیست از نو خبری کن