در جهانکده زندگیم پر است از
یاد تلخ تو و من
یاد چشمانت به خیر...
چشمانت مرا به سوی بی کران میبرد
ولی حالا جاده ای بمبست است
تو بر گذر شب من عابری آواز خوان
و من در خلوت شب به انتظار
حتی
صدای تو
یاد شکست آرزوهای انباشته
در دل سخت روزگار
تک تک اندامم را چنگ میزند
و ناگهان چشمان نظاره گر من به آینه اندوه
پیری زود رسی را
نوید غم درجهانکده دلم میدهد
یاد دستانت به خیر
گرمای آن در دست هر که هست
خوش باد خوش
و من هستم که سکوت میکنم.