... !
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
سیصد و شست و پنج حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوشو باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از قبار می آید! مژده تازه تو تکراریست
یک نفر آمد از قبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه می خندم هم نمیدانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان، لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت، بنشین
غمی نیست
بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنهاتر از من
در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم
همدمی نیست
همواره چون من نه، فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل راو باران راندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم زچشم شرم آنرا
بر دستهای بی نهایت مهربانش مرحمی نیست
شاید و یا شاید ، هزاران شاید دیگه اگر چه به گوش انتظارم
جز صدای مبهمی نیست

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتی و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

i am falling...!