آخرین برگ پاییز....
آخرین برگ از درخت افتادو مرد
پاییــزم دیگه دوومی نیـــاورد
دل من تـــوی غروبی غــمزده
آخرین برگوبه حسرتاش سپرد
چشمای بــــارونی منــتظرم
دنــــبال بــهار آروم نــداره
زمستون از راه نـــــیومده
دل من آشوب سرمارو داره
تفلکی خسته و پربسته شده
از همه آدمکا خسته شده
تو دل این پاییز تن طـــلا
خاطراتشو داره جا میزاره
شاید اونم فهمیده باید بره
تا دل یه دنیـــا آروم بــگیره
تا بدونـــه که چه وقتــــیه؟
تابدونـــه که زندگی چـــیه؟
دل من دیگه نای خطر نداشت
تودل شب خستگیاشو میشمرد
از تموم ناروهایی که میخورد
از همین آدمکای نادرســــت
از همه دوستای دورو نزدیکش
غیر تنهایی چیزی با خودش نبرد
یادش نبود که آدما تنها میان تنها میرن
منتظر بود که کسی دست بگیره
نکه تو دل شب خنجرو از پشت بگیره
حالا دیگه تجربه دار شب شده
دستاشو تو تنهایی (ها )میکنه
برای زمستون و سرمای بعد
خودشو تنهایی آروم میکنه!
برا ی خودش یه ریز قصه میگه
تا کسی دیگه براش شعری نگه
از محبت و دوستی واقعی نگه!