گله از هستی را دگر در کارگاه من راهی نیست!
من گلِِِِِِِِِِِِِ خود را سرشته ام...
وقت برداشت نزدیک است!
وتو هرچه درتوان داری به شکل تبدیل کن
و نشان بده که هستی؟!
و فعل های ذهنی خود را
به عمل بیاب !
و نه دگر، غصه بودن من را نخواهی خورد!
که رنگ آواز و پرواز امروز معلوم است...
(من...)
گاهی دلم هوای تمشک میکند
آن تمشک های باغ فراوانی
در شهر با مردی گنگ و قهطی مداوم
چه هوس سنگینی؟!
دلم هوا میخواهد...
هوای تازه...تازه ی تازه
دراین جا این وقت سال
رنگ آسمانش آبیست اما هوایی ندارد
هوایم را برده اند و گرفته اند دیدار را!
من دلی میخواهم،دلی که بنشیند...
به پای بیهودگی هایم
که بگویم خسته ام...امادر این طلوع دوباره
پیر زاده شده ام و چه خوب!
و دگر زندانی امتداد یک خط نخواهم بود!
و سکون را تجربه نخواهم کرد.