مالک احساس من...
لحظه های خوابم را گم کرده ام
ذهنم و تنم گرسنه است...
وخوراک روح و روان من تویی!
اگر چیزهای دیگه را هم به من میدادی
خوراک،پوشاک و مسکن...
حق پدری بر گردنم داشتی!
مالک نشده احساس تعلق میکنم!
مگر در خود چه داری؟!
که من را سیر نمیکند
مثل تشنه و آب شور دریا!
اندیشه و افکارم به سرقت چشمان مستت رفته!
و خودم...
هلاک گرمای تنت!
نفس هایم آغشته به بوی توست
و روحم در انتظار روی تو
آهسته میخندی...
اما طنین خنده ات چو نبض در تنم میکوبد
ومیگوید...این احساس چیست؟!