نمیدانم...
نمیدانم برای بهبود شرایط چه باید کرد؟!
شاید باید از جبهه ی تو دور شوم!
مثل سربازی که همه کسش را در جنگ از دست داده
زخمی و مانده تر از همیشه ،قدم هایش پراز تردیداست در راه خانه!
بودن و ماندن را نمیدان ...
برای سیرشدن به نان خالی هم اکتفا میکند!
انگار که حقی از دنیا ندارد...
و انتظار سفره یی رنگین را نمیکشد !
برای زخم هایش جز دست های خالی خود مرحمی ندارد
...
فدای سرت هرچه بر سرم آمد
که حق من باطل است و حق تو ناحق شده!