من:

چرب زبانی هایم را ببخش

تو را که میبینم زبان باز میکنم

لرزش احساحساتم را ببین

به وقت لمس دست هایت

تنها چیزی که دلم را میلرزاند

بغض عمیق نگاه توست...

 

تو:

من آسمانی بودن را باور دارم

باتو که باشم خزان در عمر من جایی ندارد!

 

حرف امروز:

از عمق فریاد هایمان بترس

تویی که دربه روی آرزوهایمان بسته ای

شیر های خفته ی این آبادی

روزی بیدار خواهند شد!

شیفته ی آرزوهایم هستم

و پایبند عواقب آن

من مالک باورهایم هستم

راه بر امیالم بسته ام و

دروازه اعتراضم باز باز است!

همیشه فکر میکردم خراب کردن خیلی راحتتر از ساختنه

اما حالا...

خراب کردن و گذشتن چقدر سخته!

 

پ.ن: رفتن همیشه اختیاری نیست آدم یه جاهایی رو مجبوره!!!