من:
چرب زبانی هایم را ببخش
تو را که میبینم زبان باز میکنم
لرزش احساحساتم را ببین
به وقت لمس دست هایت
تنها چیزی که دلم را میلرزاند
بغض عمیق نگاه توست...
تو:
من آسمانی بودن را باور دارم
باتو که باشم خزان در عمر من جایی ندارد!
حرف امروز:
از عمق فریاد هایمان بترس
تویی که دربه روی آرزوهایمان بسته ای
شیر های خفته ی این آبادی
روزی بیدار خواهند شد!
شیفته ی آرزوهایم هستم
و پایبند عواقب آن
من مالک باورهایم هستم
راه بر امیالم بسته ام و
دروازه اعتراضم باز باز است!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط احمد حیدری
|