پرنده ی عشق من برا ی چشمات پرگشود!
در امتداد مسیر غریزه بعد از گذر تفکر پس از سراشیبی عشق و در
امتداد شوره زار تنفر در یافتیم که در پس هر دوست داشتنی تنفری و در پس هر
تفکری انزوایی نهفته است.
مرگ را پایان همه چیز دریافتیم و تولد را آغاز هیچ.
از دامان طبیعت بالا رفتیم و از بلندای عقل سقوط کردیم.
زیستن را آموختیم اما چگونه زیستن را از یاد بردیم.
از پله های سخاوت بالا رفتیم اما برج معرفت را کوباندیم.
درهم بودن را به باهم بودن ترجیح دادیم.
تولد را جشن گرفتیم و در سوگ مرگ نشستیم.
انسان را آنسان دریافتیم که حیوان را رام خود کرد.
من تو را، تو او را، و او مرا درگیر کرد.
پ.ن:دست هایت که باشند دست بر دامانت نخواهم گرفت میدانم که دستم را میگیری نه اینکه التماسم را بشنوی!دستمو بگیر...
دوستای خوبم دلم براتون تنگه...میدونم که کم سرمیزنم، کمی گرفتاری و بیقوله های روز مره.... امیدوارم بتونم در آینده نچندان دور بیشتر پیشتون بیام،ممنونم از همتون.