ستایش
فـــدای اون چشمایی که تنهاییامو پــــر میکرد
تـــو اوج بی همنفسی نفس نفس یاری میکرد
منــتظر دعاهایی که پشـــــت هم صــدا میکرد
بـــرای یه لحظه امید هـــر شب خدا خدا میکرد
بـــخاطر یـــه شاخه گل اسم منـــو صدا میکرد
تا که به دستش میدادم با لبخندش نگام میکرد
قربـــون اون دســـتایی که دستامو گرم مــیکرد
حتـــی وقتی که بــدم بودم بازم برام دعا میکرد
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ساعت توسط احمد حیدری
|