منطق پوچ...


    کفاره چه چیزت را میخواهی از من بگیری
    تو که دور افتاده ترین فرد این آبادی بودی
    ترنم و ترانه من تو را به عرش برد
    هر چه کردم ننگ بر من و هرچه بردی مفت چنگت
    من بی راهه رفتم اما تو هم برای من چراغی نیاوردی
    همراه شدی همراهی نکردی
    وقتی احساساتت عوض میشوند بهترین ها بدترین
    و بدترین ها بهترین های خلقت میشوند
    برتو خرده ای نیست رسم رسم این زمانه است
    من و تو زاده این زمانه وبدترین نکته این بود
    که ما فقط کتاب های عاشقانه را از بر کردیم
    و اینطور شد که اسطوره های خیالی باورمان را پرکردند
    و منطق جایش را به پوچی داد
    (چون بی عشق منطقا همه چیز پوچ است!)
    و این است استدلال تو...

           تودنیایی که همه بازیگر شدن باید کارگردان خوبی باشی...

           که بتونی بازی هاشونو کنترل کنی و بازی نخوری

           باید بدونی و حواست باشه که کی کات بدی!


 پ.ن: این روزا خیلی حوصله ی نوشتن ندارم...برا همه پیش میاد دیگه!