خاطراتمان را بر هم بزن...
در ظرف تنگ روزگار
همان ظرفی که درچه پهنایی دستهایمان را به هم سپرد!
معجونی خواهی ساخت...به وسعت من و تو
بریزش بر سرتمام بی حوصله گی هایت
تمام زخم هایت درمان میشوند!
من امتحان کرده ام...
میخوای بری...
مرا به باد میسپری به خاطرات میسپری
میری ویک جای دیگه عشقو به خاک میسپری
اینجاکه هر پرنده ای حسرت بال مارو داشت
بدون هیچ ناراحتی بال هاتو جا میزاری؟
میری و هرچی که دارم به دست خاک میسپری
مرا به باد میسپری به خاطرات میسپری
بدون هیچ ناراحتی بال هاتو جا میزاری...