شهر من

از شهر من گذر کن

اینجا بس چراغانیست

تو را میخواند این سکوت

من هنوز هم اینجام

پشت پرچین زمان

در کنار باغچه ،در کنار گل رز

من در اینجا تنهام

در سرابی غمگین

اینجا که همه میدانند

محبت شاخه گلیست

که پنهان باید کرد

من در اینجا تنهام

پشت کوهی از غرور

پشت لحظه های دور

پشت تنی نمور

شهر دل من

 بس چرا غانیست

برای تو غریب

گذر کن از دل من

از دل خسته ی من

در کنار کوچه ها

من گلی خواهم کاشت

برای تو و من

از برای دوستی

  .گذر کن از شهرمن

نسل سوخته

 

 

به فریاد وادارم میکنندم

این زنجیرهای لعنتی

سکوتم را میشکنند

و فریاد میکشم

به فریاد میکشم تمام لحظه هایم را

در خلوت خود

جز من گوش شنوایی نیست

همه درد دارند

ولی من گم شدم

در دردهای این جامعه

من عبور هر انسان از زندگی هستم

من تلاش بی وقفه برای زندگی هستم

وتو...

وتو ای بزرگ که آهنگر این زنجیری

زنجیری که به پا و دستانم بسته اند

من را میبینی و فتوا میدهی

(حیهات منه الذله)

که گویی به خداوندی این مردم

بت پرست و ساده لوح رسیده ای

من فریاد خاموش و در هم شکسته

جوانان این خاکم

من صدایی نسلی سوخته ام

من درد مشترک من و ما هستم

و تو...

احتمالا فرزند خدا !!!؟

پر از دردم پر از شکست

وچشمانی خونبار

برای زاری کردن

در پی هدف و خون

خواهران و برادرانم

من صدای نسل آفتابم

من خاموشی نمیگیرم

و یخ این سر مای ظلمانی را میشکنم

یک بار انتخاب کردم

و به خاک خواهم کشید

این طاغوت دین داری را

با من باش ای همسفر

ای همراه ، ای هم وطن

من فریاد نسل سوخته ام

فریاد نسل آفتاب

شروع موج دگرگونی

من ، من به تنهایی کارگر نیست

تو باید باشی ، ما باید باشم.

 

تو باختی

چرا برایم نمیخوانی؟

از آهنگ زیبای نفسهایت

حتی آن را هم دریغ میکنی

من در خلوت خود پرسه میزنم

بی هیچ گناهی

اما نوازش تو نسیب غریبه ایست

!نونوار

یه همراه برای تمام لحظات بیکسی

یه شروع برای تمام لحظات پایان

امید در تاریک ترین لحظه های شب

واینگونه عمر من به باد رفت

برای نداشته های تو

که داشته باشی

تو باختی

خودت را

به باورهای

من.

گناه سادگی

تو هستی من هستم

نمیدانم چرا دیگر بودن و نبودن برایم خنده دار است

و این روزها برابر بودن بال کلاغ ها هم دیگر خنده آور نیست

و تمام اندیشه من

گذشته بد و کم بار این درخت نچندان جوان را

یاد آوری میکند

دردی نیست ولی درمانی هم نیست

هرچه که هست و هست شاید به نبودن با کسی بیرزد

تو مرا میبینی و سکوت میکنی

و ناگزیر لبخند تو برای فرار از گناهانت است

آیا من هم مجازات میشوم؟

من گناهکارم؟

گناه سادگی

بی خیال

چه کسی گذشته را باور دارد

 هرچه که حالا هستی، هستی

ته مانده لیوان آب به روی فرش میریزد

و تمام هستی دنیا را یاد آور میشود

که گویی عمر همین آبی بود که ریخت

و به بطالت گذشت

ای من

من را ببخش.