کودکانه هایم...

 

چه کودکانه دیر شد

بچه گیامون پیر شد

تا چشم هارو به هم زدیم

موهامونم سفید شد

 

بازی های بچگی

کنار هم چه خوب بود

ترانه های عاشقی

تو سن هیجده سالگی

چه ناگهانه دیر شد

شادیامون پایون گرفت

غم هامون سامون گرفت

تا چشم هارو به هم زدیم

شدیم اسیر سرنوشت

 

سادگیامون کجا رفت؟

بچه گیامون کجا رفت؟

 

یادش به خیر دنبال بازی

توپ کوچیک، هفت سنگ بازی

یا اون کیف های مدرسه

پر کتاب های کثیف

خانوم معلم حرس میخورد

ما هی بهش میخندیدیم

دیر میرسیدیم مدرسه

کتک های سر صبح

از دست اون ناظم باشی

جیم زدنای مدرسه

سر کلاس هندسه

خوابیدن ته کلاس

یا که توی نماز خونه

چه کودکانه زود گذشت

شدیم اسیر سرنوشت

ساد گیامون کجا رفت

بچه گیامون پیر شد

قرار هیجده سالگی

چه ناگهانه دیر شد

پ.ن:این روزها چند سالی هست که از عمرم میگذرد ،سعی میکنم که کودکانه هایم را زنده نگه دارم.تا ساده تر،بی آلایش تر،و هیچ دروغی را نشنوم وباورنکنم تا خودم باشم

ای همنفس...

 

یادت باشه ای همنفس برای دل زدی قفس

با هر ترانه دست به دست کشتی دلو ای همنفس

موندن برات چه ساده بود اما تو رفتی بی خبر

رفتیو رفتن تو هزارتا غصه داشت برام

اگر میموندی زندگی رنگ دیگه داشت برام

یادت باشه تو دفترت اسم منو باز نیاری

یا که بگی دوستم داری باز منو تنها بزاری

تو رویاهام توی شبهام اسموتو دائم میارم

توی شبهای بی کسیم برای تو من میخونم

شبهای عاشقانمو تقدیم چشمات میکنم

تا که بگی دوستم داری برای وصلت میخونم

کفش هایم...

آسمان ابری...

زمین خیس...

کفش های پرسه ام سوراخ شده اند!

امشب...

   داره بارون میزنه:

ببار بارون...

                     بشویی از من تمام ناتمامم را

                                              تمامم کن!

خدایا...

 

خدایا دردمندم

فراموشت کردم و میدانم

دلم پریشان است که غمناک میخوانم

خدایا من دلم تنگ است

جهان پر ز درد و نیرنگ است

نمیگویم پشیمان و از این دنیا گریزانم

غمگینم با دلی بی صبر و شانه هایی پر درد

بارم سنگین است

توان ماندم را نیست

غم واندوه پر دردی درونم شعله میتازد

چه فریادم

                  چه مسکینم          

گمت کردم میدانم، میدانم

تو را ای مونس جانم در اینجا من نمیبینم

سالهاست که چشمان از فراغت کم بین است

دلم غمگین و سرم سنگین

 توان رفتم هم  نیست

ولی میدانم که تو هستی

تو خرسندی، از باده خود نوشی، وسر مستی

اگر من را میبینی

    اگر دردم میدانی           

اگر میخواهی این تن را

  این من را                     

شرابت را قسمت کن

ز الطاف خداوندی

که من هستم، که میخواهم

میدانم که گر باشی در این درگه

دگر چیزی نمیخواهم

تورا دارم

                       ...تورا دارم          

 

پ.ن: به خدا خیلی نزدیکی به خدا

!به خدا فقط خدا میدونه و خدا 

غزل نویس،غزل بگو...

 

چرا سکوت کرده ی؟          غزل نویس بی کسان

سکوت تو درد منه               سکوت را غزل بگو

بگو از شعار عشق           از دلی که قصه نوشت

از روزگار تلخ من       از غصه های تلخ و زشت

غزل نویس غزل بگو          از شب بی سحر بگو

از عاشقای دربه در                 از آدمای بی ثمر

از کسی که مرده دلش         از تو که هم درد منی

بگو چرا سحر نشد            غم های ما کمتر نشد

قصه به آخرش رسید            غصه به آخر نرسید

ازاین شبهای خط خطی         از روزهای دلواپسی

از صدای سرد من               که به سر چاه نرسید

غزل نویس غزل بگو        از من و از رفتن بگو!