کودکانه هایم...
چه کودکانه دیر شد
بچه گیامون پیر شد
تا چشم هارو به هم زدیم
موهامونم سفید شد
بازی های بچگی
کنار هم چه خوب بود
ترانه های عاشقی
تو سن هیجده سالگی
چه ناگهانه دیر شد
شادیامون پایون گرفت
غم هامون سامون گرفت
تا چشم هارو به هم زدیم
شدیم اسیر سرنوشت
سادگیامون کجا رفت؟
بچه گیامون کجا رفت؟
یادش به خیر دنبال بازی
توپ کوچیک، هفت سنگ بازی
یا اون کیف های مدرسه
پر کتاب های کثیف
خانوم معلم حرس میخورد
ما هی بهش میخندیدیم
دیر میرسیدیم مدرسه
کتک های سر صبح
از دست اون ناظم باشی
جیم زدنای مدرسه
سر کلاس هندسه
خوابیدن ته کلاس
یا که توی نماز خونه
چه کودکانه زود گذشت
شدیم اسیر سرنوشت
ساد گیامون کجا رفت
بچه گیامون پیر شد
قرار هیجده سالگی
چه ناگهانه دیر شد
پ.ن:این روزها چند سالی هست که از عمرم میگذرد ،سعی میکنم که کودکانه هایم را زنده نگه دارم.تا ساده تر،بی آلایش تر،و هیچ دروغی را نشنوم وباورنکنم تا خودم باشم