برای تو...

 

با که گویم حکایت را

از که خواهم صدایت را

چرا با من نمی مانی

که بشناسم نگاهت را

چرا محرم نمیدانی

همه میدانند رازم را

با که گویم حکایت را

تو که مجنون نمیدانی

صاحب دل شیدا را

به دنبال که میگردی

که خواهد؟، بهارت را

به شوق تو جوانی کرد

دل مجنون شده هر دم

اما تو در پس پرده

پیر کرد جوانی را

به خنده ات رسم روزی

به گریه ها ام رسی شاید

تو را باخود برم روزی

به رسم عاشقان باید

که ببینم چه میدانی

از عشقو جوانی ها

شدم هر آنچه میخواستی

به شوق تو به هر پستی

ولی محرم نمیدانی

با که گویم حکایت را؟

بابایی رفت...

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی باغ گلای حسرت نمیچینی

دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتیو آدمک هارو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

 

پ.ن:۹ روز گذشت،گفته بودم خوبش کن و خوب شد اونجوری که خودش دوست داشت

درد ما رفتنش نیست نبودنشه، او خسته شده بود،از خدا ناراضی نیستیم ولی زود بود،به ارامش رسید

دلم برای دستای ضبرش تنگ شده(نمیشه احساستو بیان کنی)قدر چیزیو که دارین بدونین

از تمام دوستایی که برای بابام دعا کردن ممنونم بدونین خدا یه جایی یه جوری هواتونو داره

بهش گفتم که باید خوبش کنی:

 

ای اشک ز من چه میخواهی

جهان که جان از من بگرفت عاری

من چه کنم که انسان زاده شده ام

پر ز احساسو عدم ساخته شدم

 

پ.ن:بابام هنوزتوی بیمارستانه براش دعا کنین

از همتون ممنونم،کمی درگیرم میدونم که درکم میکنین،بابا که خوبشه جبران میکنم