کاش زیر آسمان دگری بودیم!...
گفتنش سخت است،سنگین است،دوستت دارم را میگویم!
نه!چون دوستت ندارم یا...!، چون اینجا سخت است،
زیر این آسمان،توی این کوچه ها،که با چراغ تعصب روشن است!
شاید بلد نیستم و یا یادم ندادند،
زیرا در میان مردمی زیستم که در کتابشان این کلام ننگ است،وبرای آنان که کتابشان را گم کرده اند گنک است!
میدانم زیر یک آسمان دگر که کمتر دروغ شنیده است، یا کوچه هایی که دیوار هایش بوی خون و نخوت نمیدهد دور از همهمه های کتاب های دعاهای بی تضمین میتوانم بگویم دوستت دارم.
کاش زیر آسمان دگری بودیم!
جایی که هوایش کمتر غبار آلود بودو ما یکدیگر را بهتر،نزدیکتر و مهربان تر میدیدم،که تو مرا اینگونه نمیدیدی،
اصل مطلب همین است چرا؟همه فعل هایم مفرد بوده که همانقدر که به تاریکی شب ایمان دارم؛همان اندازه به خواب تو!
امید دارم،نه به بیداری تو و نه به پایان این عصر،عصر مغزهای بی خون و قلب های منجمد،بلکه به خدایی که همه چیز را میبیند،هیچ نمیگوید و مدعیست از این همه نکبت ،نعمتش از اوست!
نویسنده: vhmove@yahoo.com

