کلاغ (سفید)...

برای بار اول اونو یه کلاغ سیـــــــاه میدیدم
همش از غصه میگفتو،میخواستم پرشو بــچینم
دلکش هی غصه داشتو،روزهای روشنو کم داشت
خودشو سیــاه میــــدیــــدو دستــاشم بدبو وتــــبدار
کم کمک چشماشو بـــاز کرد،بــه دل دنیا نــگاه کرد
صداشو انداخت تو منقار،غارغارو از نو شروع کرد
اون فرشته یــی که میگن،خود اون کلاغ ســیاه بود
دلشو زدش بــه دریا،رفــــت روی نــــــوک ابــــرا
چشماشو وقتی که باز کرد،بام دنیارو نـــــگاه کرد
تو طلوع مهربونیش،دنیاشو از نــــو شروع کرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت توسط احمد حیدری
|