دل گفت خدایا...
چشمی که تورا نبیند چشم نیست عشقی که با تو نباشد عشق نیست
قلبی که به یادت نزند مرگ بـه دستی که تــورا نخواهــد درد بـه
زندگی بـــــی یـادت سرد است یــک لحظه نــبودت مرگ است
(مثل آیینه)
مثل آیینه مشو محو جمال دگران
از دیده فرو شوی خیال دگران
آتش از مرغ حرم گیرو بسوز
آشیانی که نهادی بر نهال دگران
درجهان بال و پرخویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پروبال دگران
مردآزادم و آ نگونه غیورم که مرا
می توان کشت به یک جام زلال دگران
ای که نزدیکترازجانی و پنهان زنگه
هجرتوخوشترم آیدزوصال دگران
اقبال لاهوری
پ.ن:اینوبرای دوستم کوروش نوشتم!غرورآسمونو بشکن قفس برای تو کمه رو زخم کهنه ی دلت فقط رهایی مرحمه!اگر از دیگران بت بسازی،در درون خودت، خودت محکوم به شکستنشونی!
( از نو پریدن دگر آموز)