پشت هر دیوارو دیوار
پشت هر پنجره بسته
از صدای سخن دوست
ندیدم به!
با تمام شکایات
زین دنیای نالایق
نگاهم بر آسمانت هست
تا بگیرم قطره ی فربه
از وجودو آستانت
ته این بمبست تنهایی
وسکوت عابران اینجا
سخن از دوست را یافتن نیست!
من به تنهایی نشستم در
این چهار چوب خیالاتی
تاشاید بگشایی در
تا بیایم بر آشنایی!
(یه شب تنهایی دیگه)
پشت آبادی چشمم
یه ویرونی پراشک
پشت این همه تلاشم
یه لبخند گس و مبهم
یه سبد ترانه ی ناب
توی این تهایی گم شد
تـــوی ایــن همه سیاهی
غصه ها از نو شروع شد
امروزم مثل روزهایی
که با لبخندم شروع شد
ساده مثل کـــف دستم
توی تنهایی تموم شد
هیچ کسی با من نموندو
خودمو تنها میـــدیــدم
میدیدم که توی ظلمت
با سرو پا میدویـــدم
اون خدایی که بـا من بود
یادش رفت که این منم بود
میسوزوندم بی بهونه
بدون اینکه یه لحظه
به دلش بــــد بـــیاره
حالا من موندم و سایه ام
زیر یک چراغ روشن
تنهایی بازم میشینم
تا یه روز برنده باشم...!