خسته از سفر...پیاده از اسب غرور
مشوش از دیروزی که به فردا نپیوست!
باذهنی پر از کلام...سکوت...نیمه هوشیار
بهت زده از آمال و آرزوها!
به نیابت از دست هایت
هر روز...
دست در دست خود میگذارم
دست خود را به نشانه دلداری و امید می فشارم
که باید دوام آورد...!
بامداد در راه است!
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط احمد حیدری
|