پدر رفت و سخن برد...
در نبودت رنگ رخسارم دگر تفاوتی ندارد!
هرکس که حتی من را نمیشناسد
میتواند حدس بزند...
بعد از رفتنت شب هایم تاریکترو...
روزهای روشنم سیاه و سفید شد!
دنیایم رنگ خود را به نبودنت باخت
سبک شد و بی معنا
که وزنه زندگی من واستوره ی جاودانیم
تو بودی و هستی!
پ.ن:یک سال از رفتنش گذشت!هنوز اینجاست،بوی تنش،حضورش،احساسش میکنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط احمد حیدری