ی شنبه ی تیر ماهی بود،توگرمای خرما پزون

دستای سرد عشق من، تودستای عاشق اون

یه حس گیج و مبهمه وقتی ندونی چی میخوای؟!

از زندون لعنتی یه حس تازگی بخوای

دستاشو فشارمیدی،دردش بیاد به روش نیاد

چشمتو میبندی باز رو همه ی روزهای خوش

خیلی سخته که دلت از دنیا چیزی نمیخواد

دغدقه ی زندگیت بشه چشمای نازو اون نگاش

نمیدونی باید بری؟یا که بمونی تا کجا؟!

دلت هی دل دل میکنه، قلبتم آروم نداره

همه درهای زندگی به روی تو بسته شده

همش میخندی که عجب دنیای سردر گمیه؟!

این همه سادگی بسه، هیچی جز حسرت نداره!

خیلی سخته که بخوای هیشکیو آسی نکنی

چشمات دروغ نمیگن و بازم خودتو میبازی به همه
...