شهر عشق
برای دلواپسیا باید که آسمون باشی
نشینی گوشه بی هوا عشقو باید شروع کنی
همسفرقاصدکا تا شهرخورشید و طلوع
هرکجاهرکی عاشقه بگی براش شعرو سرود
گرمای احساسو باید به آدما هااا بکنی
تا که بدونن عاشقیم همه از نوع شروع کنیم
شاید یه شهری بسازیم پر از حوض نقره ای
پراز ماهی رنگا رنگ با کلی جشن و امید
اونجا نه حاکمی دارنه نه برده و نه پاپتی
پراز نازو صفا پراز عشق و امید
توی شهر ما نفرت دیگه جانداره
به جای درد عشق میاریم،هرکی هرچقد داره
بسه دیگه تنها نشین عشقو باید شروع کنی
هروقت که من خسته میشم با عشق به من رجوع کنی
پشت کوه های خیلی بلند بدون هیچ حصار و جنگ
یه لشکر از سواره ها یه لشکر از پیاده ها
با عاشقا،با شاعرا شاید بیان به مهمونی توی شهر آسمونی
شهرو باید جارو کنیم مهرو محبت بیاریم کوچه رو آبی بزنیم
حالا هروقتی رسیدن تازه بفهمن عشق چیه
شهر عاشقا کجاست قصه ی عشقمون چیه
تازه از نو ببینن مجنون کیه؟ لیلی کیه؟ حکایت شیرین چیه...
پ.ن: تقدیم بخودت که دیگه نگی چقدر غمگین مینویسی!