انکار
هر لحظه انکارت میکنم
اما درضمیر نا خودآگاه من حک شده ای
به خدا دست من نیست
خود رابه هر طریق به بی راه میکشم
تا تو را در رویای خود
در زیر درختان سعادتمندی نبینم
اما فریاد درونی مرا به سمت تو میکشد
من خوشبختی را در کنارت دیده ام
در رویا دستان گرم نوازشت را احساس کردم
ولی هنوز با تو و با خود در جنگم
که من کجا و تو کجا
ادامه دادن این مسیر برای تو راحت است
ولی برای فراموشی غیر ممکن تو
به بی راه رفتم و خود را به تقدیر سپردم
...دستم را بگیر
با من هستی و نیستی
مرا به کجا میکشی زیبای من
چشمهای تاریکم هنوز نباریده اند
اما میدانم اگر باران بگیرند
اقیانوسی خواهند ساخت
که تو هم در آن غرق میشوی
همان گونه که من
در تو غرق شده ام
و تو پایی مالم میکنی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط احمد حیدری
|