مپرس از من، که  کیستم؟

چرا هستی؟

یا که از هست، نیستم

مپرس توکه هستی

چرا این قدر خموشی؟

مپرس

چون بی دلی غمگین و مستم

مپرس که این جوان دل بریده

سکوتش از کجا ارزان خریده

درد را خرمنی از باد دارم

سکوت را از مردم بیمار دارم

دلم تنگ بود

           تاریک و

                        بد خوف

شکستم دل را که بیمار نباشم

کشتم دل را به ضرب دشنه ی سرد

از درد و تاریکی و این بخت بدبخت.

 

 

 

من غم کدامین غروبم؟

که آسمان آبی تورا فرا بگیرم

من حتی از ساحل خود باوری هم

دور نشده ام

اما تو، اما تو

 در عمق هستی غوطه وری

تو همچون ماهی قر مز در آب شناوری

اما من ،اما من

غرقم در سکوت ،غرقم در بیکسی

نباید رویاهای شکسته تورا

تلخ تر کنم.!