در عین ناباوری....
...چهل روز گذشت
:چه بی پرده سخن گفتی
از عشق و امید
!از سیر و سولوک...پدرم
تو که رفتی همه خواب شدن
از تموم غصه ها تاب شدن
چه بی خبر شدم از روزگارم
که نیستی هر لحظه بی تو میبارم
به خواب رفت تمام دار و ندارم
خدایا تمامم کن که من بی او
چه تخل و سرد است روزگارم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط احمد حیدری
|