خواب....
روزی خوابم را در پشت گیسوانت خواهم ریخت!
به خواب خواهم رفت تا با نوازش موهایت از خواب بیدار شوم
گیسوانت همچون موج دریا در زیر آفتاب میدرخشند
از من دورند!ولی... روزی خوابم را....
دست در دست تو به به آنجا که باید قدم خواهم گذاشتتا حد فاصل محبت و مرگ را از بودنم احساس کنی!!!
تو مرا به آنجایی میبری که احساس نیستی میکنم...
یا شاید هما احساس ساده زیست واقعی(احساس هستی)
در راهی قدم گذاشتم که بی دست تو برای رسیدن به قله...
مقصدی ندارم و مسیرم را برفی سرد پر کرده
و انعکاس آفتابی موهایت نیست تا مسیر را برایم گرم کند
نبود گرمایت سردم میکند و به زمینم میزند!
اینها هم اگر رویا باشند....
روزی خوابم را در پشت گیسوانت خواهم ریخت!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط احمد حیدری
|