من که دل ندارم
دل پر درد من چیزی به جز خودش نداشت
فقط میخواست آدم باشههمین یکی رو کم داشت
دلم دیگه آروم نداشت
چشماش دیگه بارون نداشت
هر وقت که میخواست بباره
غصه سر رو شونهاش میزاشت
یه روز رسید چشماشو بست
حرفای ناخوندشو زد
بار سفر رو بسته بود
از آدما که خسته بود
خودش دیگه آروم نداشت
خدا رو یا مرگو میخواست
آروم آروم چشماشو بست
غصه تو چشاش نشست
یواشکی پر زد و رفت
کلک به دنیا زدو رفت
تفلکی خسته بود دیگه
حالا باید کجا باشه؟
خدا خودش خوب میدونه
ولی خودم هنوز زنده ام
دلی دیگه من ندارم
از آدما هی ببارم
میرم به جنگ سر نوشت
هر کسی هرچی که نوشت
من راه خودمو میرم
به آدما چک میزنم
حرفای بد بد میزنم
پورو میشم مثل همه
دنیا که از من اینو ساخت
خدا رو کی یادش میاد؟