من که دل ندارم

 

دل پر درد من چیزی به جز خودش نداشت

فقط میخواست آدم باشه

همین یکی رو کم داشت

دلم دیگه آروم نداشت

چشماش دیگه بارون نداشت

هر وقت که میخواست بباره

غصه سر رو شونهاش میزاشت

یه روز رسید چشماشو بست

حرفای ناخوندشو زد

بار سفر رو بسته بود

از آدما که خسته بود

خودش دیگه آروم نداشت

خدا رو یا مرگو میخواست

آروم آروم چشماشو بست

غصه تو چشاش نشست

یواشکی پر زد و رفت

کلک به دنیا زدو رفت

تفلکی خسته بود دیگه

حالا باید کجا باشه؟

خدا خودش خوب میدونه

ولی خودم هنوز زنده ام

دلی دیگه من ندارم

از آدما هی ببارم

میرم به جنگ سر نوشت

هر کسی هرچی که نوشت

من راه خودمو میرم

به آدما چک میزنم

حرفای بد بد میزنم

پورو میشم مثل همه

دنیا که از من اینو ساخت

خدا رو کی یادش میاد؟

مرگ

 

من مرگ را مجسم دیده ام!

         مجسم دیده ام...

                     در تمام گذرگاه ها

                                 کوچه ها و خیابان ها

                                                 در فقر و ثروت

                                                        ولحظه های تنهایی

                                            اما نمبدانم چرا سر آشتی با من را ندارد!؟

مپرس

 

مپرس از من، که  کیستم؟

چرا هستی؟

یا که از هست، نیستم

مپرس توکه هستی

چرا این قدر خموشی؟

مپرس

چون بی دلی غمگین و مستم

مپرس که این جوان دل بریده

سکوتش از کجا ارزان خریده

درد را خرمنی از باد دارم

سکوت را از مردم بیمار دارم

دلم تنگ بود

           تاریک و

                        بد خوف

شکستم دل را که بیمار نباشم

کشتم دل را به ضرب دشنه ی سرد

از درد و تاریکی و این بخت بدبخت.

 

 

 

من غم کدامین غروبم؟

که آسمان آبی تورا فرا بگیرم

من حتی از ساحل خود باوری هم

دور نشده ام

اما تو، اما تو

 در عمق هستی غوطه وری

تو همچون ماهی قر مز در آب شناوری

اما من ،اما من

غرقم در سکوت ،غرقم در بیکسی

نباید رویاهای شکسته تورا

تلخ تر کنم.!

کارو(1)

خرمن دوران هستی               بی صدا  بر باد رفته

نغمه های عشق و مستی         بی صدا از یاد رفته

انکار

هر لحظه انکارت میکنم

اما درضمیر نا خودآگاه من حک شده ای

به خدا دست من نیست

خود رابه هر طریق به بی راه میکشم

تا تو را در رویای خود

در زیر درختان سعادتمندی نبینم

اما فریاد درونی مرا به سمت تو میکشد

من خوشبختی را در کنارت دیده ام

در رویا دستان گرم نوازشت را احساس کردم

ولی هنوز با تو و با خود در جنگم

که من کجا و تو کجا

ادامه دادن این مسیر برای تو راحت است

ولی برای فراموشی غیر ممکن تو

به بی راه رفتم و خود را به تقدیر سپردم

...دستم را بگیر

 

با من هستی و نیستی

مرا به کجا میکشی زیبای من

چشمهای تاریکم هنوز نباریده اند

اما میدانم اگر باران بگیرند

اقیانوسی خواهند ساخت

که تو هم در آن غرق میشوی

همان گونه که من

در تو غرق شده ام

و تو پایی مالم میکنی!!!

 

عید نوروز(2)

سال نو مبارک