بــــارون روی صورت تو طعم شراب میگیره بـــــاز

موهات تو این فصل سیاه بوی بهار میگیره بــــاز

انگار تواین سرمای دار فصل شکست احساسات

بــا تو میشه یه کاری کردرفت توی جاده ی رویـــــا

بارون که روی سرهای ماست چتر خدا بی انتهاست

دستتو بــــاز کن بگیری لطف خدابی انـــتهاست

شهر عشق

برای دلواپسیا باید که آسمون باشی

نشینی گوشه بی هوا عشقو باید شروع کنی

همسفرقاصدکا تا شهرخورشید و طلوع

هرکجاهرکی عاشقه بگی براش شعرو سرود

گرمای احساسو باید به آدما هااا بکنی

تا که بدونن عاشقیم همه از نوع شروع کنیم

شاید یه شهری بسازیم پر از حوض نقره ای

پراز ماهی رنگا رنگ با کلی جشن و امید

اونجا نه حاکمی دارنه نه برده و نه پاپتی

پراز نازو صفا پراز عشق و امید

توی شهر ما نفرت دیگه جانداره

به جای درد عشق میاریم،هرکی هرچقد داره

بسه دیگه تنها نشین عشقو باید شروع کنی

هروقت که من خسته میشم با عشق به من رجوع کنی

پشت کوه های خیلی بلند بدون هیچ حصار و جنگ

یه لشکر از سواره ها یه لشکر از پیاده ها

با عاشقا،با شاعرا شاید بیان به مهمونی توی شهر آسمونی

شهرو باید جارو کنیم مهرو محبت بیاریم کوچه رو آبی بزنیم

حالا هروقتی رسیدن تازه بفهمن عشق چیه

شهر عاشقا کجاست قصه ی عشقمون چیه

تازه از نو ببینن مجنون کیه؟ لیلی کیه؟ حکایت شیرین چیه...


پ.ن: تقدیم بخودت که دیگه نگی چقدر غمگین مینویسی!

_اولین قطرات

پاییز است...حسش میکنم!

درختها غمگینند

اما...

باران که زیباست،میدانم که تو میدانی

همین حالا،آری همین حالا

برایم بگو چه میبینی...؟


_چند روزیست طلوع آفتاب را ندیده ام

هوایم ابریست...نه که غمگینم نه

در حوالیم قدم میزند غم، منتظر فرصت است!

بگذریم...حال این روزها متفاوت تراز همیشه است

همه چیز در حال تغییر است

فکر کنم بزرگ شده ام!