در این شهر
جسارت هایشان و سادگیهایم جلوی من را برای ابرازعشقم گرفته
در جلوی این مردم حرفی ازدوست داشتن نیست!
در شهری که دیوار به دیواربین من و تو فاصله است
برای کسانی که عشق را نفهمیدند...
نداشتن پول بهانه است!
در این شهر
جسارت هایشان و سادگیهایم جلوی من را برای ابرازعشقم گرفته
در جلوی این مردم حرفی ازدوست داشتن نیست!
در شهری که دیوار به دیواربین من و تو فاصله است
برای کسانی که عشق را نفهمیدند...
نداشتن پول بهانه است!
احساساتی خشک شده،دلی که کنده شد
ذهنی که زیر باران ناباوری خیس شد
تنی که در تابستان زیرگرما سوخت
بودن؟یانبودن؟
مثل گذشته...
شاید همچنان مسئله این است!
یا برای من...؟
در حیرتم از جایی که ایستاده ام
ومتعجب از افقی که همچنان به آن مینگرم!
در نبودت رنگ رخسارم دگر تفاوتی ندارد!
هرکس که حتی من را نمیشناسد
میتواند حدس بزند...
بعد از رفتنت شب هایم تاریکترو...
روزهای روشنم سیاه و سفید شد!
دنیایم رنگ خود را به نبودنت باخت
سبک شد و بی معنا
که وزنه زندگی من واستوره ی جاودانیم
تو بودی و هستی!
پ.ن:یک سال از رفتنش گذشت!هنوز اینجاست،بوی تنش،حضورش،احساسش میکنم!
مشوش از دیروزی که به فردا نپیوست!
باذهنی پر از کلام...سکوت...نیمه هوشیار
بهت زده از آمال و آرزوها!
به نیابت از دست هایت
هر روز...
دست در دست خود میگذارم
دست خود را به نشانه دلداری و امید می فشارم
که باید دوام آورد...!
بامداد در راه است!